تبليغاتX
هکلبری فین -
یادداشت های روزانه من
 

  

مسعود بهنود بودن

به مناسبت اكران فيلم خانه ي عنكبوت از شبكه سه سيما

جمعه شب كساني كه پاي تلوزيون بودند و سرخوش در انتظار اين‌كه آن رسانه اوقاتشان را پر كند با فيلمي روبه‌رو شدند كه مدت‌ها بود در آرشيو جام‌جم  خاك مي‌خورد.

خانه‌ي عنكبوت كه البته برخلاف نامش فيلمي خون‌آشامي نيست و برچسب منهاي دوازده و شانزده هم ندارد بلكه فيلمي‌ست درباره‌ي يك گروه اپوزسيون كه تصميم بر براندازي حكومت را در سر مي‌پرورانند.

اين ماجراها در بحبوحه‌ي ماجراي حمله‌ي نظامي طبس است و، چهار مرد (تقي نيا با بازي جمشيد مشايخي، كامران با بازي مسعود بهنود، ثابتيان با بازي داوود رشيدي و تيمسار با بازي عزت انتظامي)، كه وابستگي‌هايي به نظام سلطنتي دارند، در ويلايي گرد آمده‌اند و در انتظارند تا كودتا پيروز شود. حمله‌ي نظامي طبس شكست مي‌خورد و چهار مرد مستأصل از وضع خود و ترس از گرفتار شدن ديوانه‌وار به جان هم مي‌افتند و يكديگر را از پا در مي‌آورند.

خب تا اينجاي كار كه الحمدالله چيزي كه بخواهد امنيت ملي را خدشه‌دار كند و قلوب ملت شهيدپرور را آزرده به چشم نمي‌خورد.

تا اين‌كه شما با چهره‌ي مسعود بهنود روبه‌رو مي‌شويد كه در نقش يك نئوماركسيت ظاهر مي‌شود و حتا عقايدش تا آن‌جا پيش مي‌رود كه ميرزاملكم‌خان را به باد تمسخر مي‌گيرد و او را غرب‌زده مي‌خواند كه با جواب پدرخوانده‌ يعني جمشيدمشايخي روبه‌رو مي‌شود كه مي‌گويد: اصلن غرب‌زده و شرق‌زده يعني چه؟

در اين‌جا بايد بگويم كه ديالوگ‌هاي فيلم و تم لاك‌پشتي فيلم- هم‌چون نمونه‌هاي غربي‌اش!!- حقيقتن مرا منقلب كرد. بازي مسعود بهنود بسيار تاثيرگذار و شگرف است. ديالوگ‌ها از آن‌جايي كه توسط خود بهنود نوشته شده‌اند بسيار زيركانه و ملموس است. تزريق انديشه در ديالوگ‌هاي فيلم كاملن به متن جوش خورده‌اند و منطقي به نظر مي‌رسد. فيلم يك سر و گردن و چه عرض كنم خيلي سروگردن از سينماي فعلي رو به موت ايراني بالاتر است.

اما قصد من از اين همه گفتن تمجيدهاي احتمالي نبود.

گفتن درباره‌ي بازي خوب و درخشان مسعود بهنود هم نبود.

گفتن درباره‌ي سكانس‌هايي نبود كه آدم را ياد روايت‌هاي آنتونيوني مي‌انداخت.

مي‌خواستم بگويم اين فيلم چرا اين همه سال توقيف بوده؟

وچرا ناگهان حالا اكنون در اين زمان

آزادنه در بين خطوط آنتن قرار مي‌گيرد براي وارد شدن به جعبه‌اي كه ديگر جادويي نيست.

چرا؟

خب اگر كمي باهوش باشيد بايد يك رابطه‌اي رياضي‌وار برقرار كنيد بين مسعود بهنود؛ شبكه بي‌بي‌سي و

جمهوري‌اسلامي.

 خانه‌ي عنكبوت را بايد فيلمي در تاييد مسعودبهنود بدانيم.

مسعودبهنود در اين فيلم چهره‌اي درخشان دارد-البته براي رياضت‌كشان نظام-.

وي مخالف براندازي به آن شكلش است و خلاصه.....

مسعودبهنود در واقع اين‌جا كاتليزوري‌ست براي بهبود رابطه‌ي سران مملكت و شبكه‌اي كه چرچيل‌وار بسي تمايل دارد رابطه‌اش را براي ورود به فضاي مملكت و برقراري آن دفتر كذايي حسنه كند.

خانه‌ي عنكبوت را بايد چراغ سبز جمهوري‌اسلامي بدانيم  به شبكه‌اي كه مدت‌هاست بحث بر سر بودن يا نبودن آن است.

اين چراغ‌سبز در حالي روشن مي‌شود كه چند روز پيش صفار‌هرندي به صراحت گفته بود كه بي‌بي‌سي آمده تا تفرقه بيفكند. موضع ديگر مسئولان نيز در ظاهر چنين بوده اما آن‌چه در پس پشت اين پرده‌ي ضخيم ابريشمي مي‌گذرد حكايت آن دم اعلاي خروس و آن قسم معروف است.

چندوقت پيش هنگامي كه از مقابل دانشكده‌ي صدا و سيما مي‌گذشتم تابلوي اعلانات آن دانشكده نظرم را جلب كرد. يك تراكت خيلي  ساده بود. در آن تراكت خلي ساده آمده بود كه كلاس تخصصي براي دانشجويان چه مي‌دانم كدام كلاس و كدام رشته كه حالا حضور ذهن ندارم مهم هم نيست مهم ادامه‌ي ماجرا بود.

 نوشته بود با حضور استاد......نامش را نمي‌دانم. يك انگليسي بود. از شبكه بي‌بي‌سي. حتا تاكيد هم شده بود كه از شبكه  بي‌بي‌سي.با يك فونت درشت.

و من با خود فكر كردم كه چه طور چنين چيزي امكان دارد.

درحالي كه حتا سايت الكترونيكي بي‌بي‌سي مدتهاست كه فيلتر است آن‌وقت براي تدريس از بي‌بي‌سي آدم مي آورند؟ شگفتا.

اين چه شرافتي‌ست كه اين‌ها دارند.

آدم را ياد فيروز كريمي مي‌اندازند كه او نيز برگرفته از چنين جامعه‌ي سردرهوايي‌ست.

دورويي فيروز نمونه‌ي خوبي براي چنين رفتارهايي‌ست.

آخرينش همين ديروز بود.

فيروزكريمي گفته بود روي نيمكت صباباتري نمي‌نشينم چون به استقلال وفادارم.

بر حرف خود نيز ايستاد. البته تا قبل از شروع بازي.

آن وقت بود كه فيلم اصلي آغاز شد.

اميرخان قلعه‌نوعي آمد و با درخواست وي و ماچ و بوسه‌اي زمستاني وي را از سكوي تماشاگران!!!! كشيد پايين و برد به نيمكت صبا و فيروز كارش را آغاز كرد و آن قدر تند رفت كه به همه چيز اعتراض كرد و آرام و قرار نداشت در طول بازي و انگار نه انگار كه اين بابا تا ساعاتي پيش آن طور سردرگريبان بود و حالا كاسه‌ي داغ تر از آش.

 مي‌فهميد كه چه مي‌گويم.

همه چيزمان به همه چيزمان مي‌آيد.

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم بهمن 1387ساعت 12 PM  توسط هکلبری فین  |