تبليغاتX
هکلبری فین
یادداشت های روزانه من

من دست کشیدم.سرم گیج رفت.داغ بود تن. مثل کنده هایی که روز عاشورا زیر دیگ می گذارند برای نذری.همان طور.فوت کردم.مژه گان بسته بود. من خم بودم روی آن بر امدگی ها. چطور می توانستم بوی عطر را پاک کنم....آیا خون عطر را پاک می کند؟

کارد را که بیرون کشید من هنوز نفس می کشیدم به قطرات خونی خیره بودم که از جیبم می چکید نرم روی شمعدانی می ریخت و برگ هایش رابه هوای شبنم می فریفت...خون من شبنم خوبی برای این داستان بود.

بعد نگاهش کردم کارد هنوزتوی دستش بود گفتم باید مواظب باشی تیزاست انگشتت را نبرد زخم بردارد تن سفیدت...توی چشمم می رقصید داشت محو می شد کارد را انداخت خودش هم ریخت روی مبل...من هنوز کنج دیوار بودم و به ساعت خیره....زمان ایستاده بود...

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم آذر 1386ساعت 6 PM  توسط هکلبری فین  |