تبليغاتX
هکلبری فین
یادداشت های روزانه من

 

 دیدم قطار با سرعتی میرود که امکان پرت شدن من نیست

پس ایستادم و یک سیگار کشیدم

قطار برای خودش می رفت و شب در واگن ها ادامه می یافت

سوزن بان ایستگاهی را زیر نور بی رمق یک لامپ شصت به شکل افقی دیدم

داشت برای لامپ شعر تعریف می کرد

لامپ سرش شلوغ بود

مگس ها و پروانه های صحرایی مهمانش بودند

ناامید کننده است

مگس ها ترتیب پروانه ها را می دهند

و

باد از کنار پروانه ها می گذرد

من توی شیشه تف کردم

و

رد سرنوشتم را چاک چاک روی تنه ی قطار دیدم

کاش به تونل بر میگشتیم

کاش به تونل در می افتادیم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم خرداد 1386ساعت 7 PM  توسط هکلبری فین  |