تبليغاتX
هکلبری فین
یادداشت های روزانه من
 
گفتند سینه ام شیپور است و در دهنم دمیدند
گفتند سینه ام طبل است و پای کوبم کردند تا به مرگ
نه شیپور نه طبل
گفتند ترانه ای بودم که زمین را می گردانید و به بادم فروخته اند
 
سلام بانو
 
دیشب قایقم را باد با خودش برد. طوفان شده بود. این را از پناه گرفتن حشرات می فهمیدم.روی سقف کلبه ام بالا و پایین می شدند.دو سه تاشان خزیده بودند کنار من. یک عنکبوت سرخ بود که انگار می لرزید. بعد آمد روی انگشتان من. من به قطرات بارانی خیره بودم که روی مشمایی که روی سقف زده بودم می چکید بعد بلند شدم تا اوضاع را ببینم. باد توی درخت ها افتاده بود و باخودش برگ های سبز را جا به جا می کرد یک گردوی کال آرام جلوی پایم لغزید.برداشتم و انداختم کف دستم. بوی خوبی می دهد توی این هوا. توی درخت ها همهمه ی عجیبی بود.بعد که کنار ساحل رفتم دیدم از قایقم، قایق کوچکم خبری نیست. قایق ها وفادارترین موجودات هستند هر کس در زندگی قایق خودش را دارد. قایق من اما وفادارترین این موجودات بود. برای همین از ناپدیدشدنش غصه ام گرفت. تنها چیزی که از خودش به جا گذاشته بود یک بند رخت بود که با آن می بستمش. بند توی آب بود.موج ها به کناره ها می کوبیدند. یکی یکی روی هم می لغزیدند و مرا به خودشان می خواندند. من، منی که مدت ها درین جزیره چشم به راه بودم. چشم به راه کسی که بیاید. اما نه آن یکی نخواهد آمد. اصلن هکی آن یکی کیست که تو به خاطرش شبها و حتا در طوفانی ترین لحظات به انتظارش چشم می فرسایی. چطور و با کدامین جرات و برهان دل به چراغ های شهر چشم می دوزی و منتظر چراغ خودت هستی. به آسمان نگاه کن هکی مطمئنن آنجا چیزهای بهتری پیدا خواهی کرد. می دانم آسمان هم درین شبها چیز دندان گیری برای تو ندارد اما هکی امید به آدم ها بستن کار عبثی ست. به دستانت نگاه کن پسر. این تویی که نجات دهنده ی خود خواهی بود نه کس دیگر. وجود خارجی معنایی ندارد. در جزیره ات باش پسر. دنیا مامن گاه جالبی نیست. شهرپر است از نور و لجن. نورها گول زنک اند پسر. حشرات صادق ترند. انسان ترند. به انگشتانت می نشینند بی آن که چنگت بزنند، بی آنکه در فکر چپاول تو باشند. البته که جزیره ام را دوست دارم اما تنهایی تنهایی تنهایی دردناک را چه کنم. این ویرانی خود خواسته را چه کنم. اینک تنها همراهان من درخت ها و پرندگان و حشراتند. از اول صبح ایشانند که با من حرف می زنند حتا در اطاقم که همیشه به روی آن ها باز بوده می روند و می آیند. من آزادم و این تنها دل خوشیست که در این تونل تاریک دارم. هیچ وقت آدم در بندی نبوده ام. توی ذاتم این نبوده شاید خیلی از هم سالان من اینک در شهر در زیر چتر این و آن رشد می کنند و به خیال خود زندگی اما من غواص دریای فکرتم. زیستن در چنبره ی آهن و دود و بوق و فحش های رکیک و چشم های گرسنه و غارت جیب این وآن نتوانم.
موج پاچه های شلوارم را خیس کرده. توی آستین پیرهنم چیزی می خزد. نگاه می کنم؛ عنکبوت سرخ است. آمده با من. به کجا؟ موج مرا به خود می خواند. ماهی های شبرو با فلس های درخشان از زیر مو جها نگاهم می کنند روی آب بالا و پایین می پرند و انگار می خندند. چه شادند. قایقم نبود اما . تا دوردست ها هم چیزی پیدا نبود. دردی داشت توی قفسه ی سینه ام می رفت و می آمد. عنکبوت سرخ آمده بود روی گردنم. نزدیک گوشم شاید می خواست چیزهایی بگوید حقایقی پیرامون زندگی. می گویم کوچولو و چشمانم پر از آب می شود.نه هکل تو زیبا زندگی کرده ای خوش یمن این دقایقی؛ خوشبختِ این ماجرایی. ماجرایی که بالاخره روزی پایان می گیرد.خم می شوم و از کنار پایم دو برگ کوکا را می کنم و می جوم. این کار را از جیمی یاد گرفته ام. برگ ها وارد خونم می شوند. برگ ها زندگی را بهتر تشریح می کنند. این خاصیت علف است. بعد چراغ های شهر را می بینم که خاموش و روشن می شوند انگار که یکجور علامت باشد. از لابه لای مو جها می توانم ساحل شهر را ببینم لابد آدم ها داشتند توی دریا می شاشیدند یا بطری هاشان را توی آب پرت می کردند در کنار معشوق خود. باد هلم می داد توی آب. ماهی ها دسته جمعی روی آب ایستاده بودند و مرا نگاه می کردند انگار که چه باشم. بعد قایقم را دیدم دور خیلی دور جایی ایستاده بود و مرا می نگریست. صدایی بلند شده بود. یک جور صدای کنار زدن نرم موج توی آن شلوغی. بعد او را دیدم که از توی موج ها بیرون آمد. اول جا خوردم بعد دویدم طرفش گفتم باید جایی این نزدیکی ها غرق شده باشد؛ قایقش؛ همراهش.
سفیدپوش بود با موهای بلند سیاه. بعد که باد گذاشت صورتش راببینم دیدم که نرمه خندی روی لبانش است. آرام می خندید. مثل نفس کشیدن گنجشک. انگشتانش را گرفتم و آوردمش توی ساحل. خیس نبود. گفتم غرق شده اید؟ چیزی نگفت به چراغ های شهر خیره شد. گفتم حتمن زده به چاک. بعد نشست روی کنده ی درخت همیشه بهار. گفتم تیفون است وباران، سرد است سرما می خورید بیایید به کلبه. نیامد.با اشاره گفت که خوب است همین جا. بعد یک هو دیدم که صورتش را جایی دیده ام شاید در یک خواب یک خواب دور و قشنگ خوابی که بدمصب هنوز یادم مانده به این وضوح. گرفت مرا. تصویرش را می گویم. گفتم هکل این همانی ست که تو سالها منتظرش بودی که بیاید خوب حالا این جاست این اویی که تو سال ها در پی چهره اش و حتا لمس صدا و انگشتانش بودی.
آمد از درون موج ها در شبی طوفانی
برابرش نشستم. باد آرام موها را کنار می زد و او را نشان می داد. چشمانش را و لبخند مرگبارش را.
گفتم: گم شدید؟
گفت: انگار تو گم شدی عزیزکم.
مات صدایش بودم. صدایش مثل انگشتان ظریفی بود که به قصد چیدن تمشک لابه لای تیغ ها می رود. بعد احساس کردم که باید دربروم. حالا که آمده باید بگذارم بروم بس است همین مقدار کافی ست تا وارد رویا هایم بشود. بیشتر از این مخرب است. از دست می رود اگر گردو را زیاد در کف دستانت نگاه داری. همان عطر گرفتن دست کافی ست. اما خشکم زده بود.
گفتم: من گم نشدم مدت هاست اینجام اگر از شهر می آیید باید بدانید.
گفت: می دانم
گفتم پس شما فرستاده ی آن هایید
گفت: نه من فرستاده ی توام
گفتم : من؟
گفت: بلی تو
گفتم: من یادم نمی آید
گفت: خودت مرا صدا زدی
گفتم :ترا؟
گفت: بلی مرا
گفتم :شما؟
چرخید باز به چراغ ها خیره شد و موج هایی که جیغ می کشیدند.
گفت : من فرشته ی مرگم پسرم
گفتم : شوخی جالبی ست با این هوا هم جور در می آید.
سرش را پایین انداخت.فکر کردم که مست باشد. رعد او را روشن و خاموش می کرد.
بعد گفت: مدت هاست مرا صدا می زنی. سالهاست که منتظر بودم در جزیره ات ترا ببینم و خواسته ات را برآورده کنم. بعد موهایش را کنار زد و من واضح دیدمش. بارها در خواب هایم دیده بودمش مرا انتظار می کشید. در بلند ترین مکان ها همیشه دور از دسترس.
گفتم :پس بالاخره آمدی
گفت: آه
گفتم: همیشه فکر می کردم که فرشته ی مرگ باید زشت و کریه باشد. موجودی سیاه پوش و چروکیده  بادندانهایی سیاه که از چشمانش آتش می بارد. اما تو زیبایی...
گفت: این زندگی ست که زشت است کودکم.
گفتم: خسته ام بانو
گفت: می دانم و پرنده ها هم می دانند
گفتم: چرا حالا آمدی پس؟
گفت: گذاشته بودم زندگی را درک کنی و بعد به موهبت من پی ببری. زیستن دردناک است وسخت پیچیده. تو انسان بودی اما و در حیرت این پلشتی ها نمی توانستی سر کنی قضیه این است
گفتم: بانو بانو بانو دست هایت چه آرام بخش اند.مرا در آغوشت گیر.
گفت: بیا عزیزکم
مرا در آغوش گرفت. آغوشش بوی تمام گل ها را می داد. توی آغوشش به دوران کودکی رفتم. من پنج ساله بودم و او هفت ساله من می دویدم تا به او برسم. ما در یک دشت بزرگ بودیم. دشتی پوشیده از نسترن. او نسترن ها را له می کرد. من زیر قدم های او نسترن ها را صاف می کردم. من می دویدم تا به او برسم او می دوید تا به پروانه برسد بعد به او رسیدم گرفتمش گفتم دوستت دارم
گفت یعنی چی؟
گفتم یعنی دوستت دارم 
گفت نمی فهمم
گفتم یعنی می خواهم پروانه ای باشم لای انگشت هایت
گفت چه پروانه ی زشتی ..و پرید رفت لابه لای پروانه ها
گفت: باز هم به زندگی فکر می کنی ؟
گفتم این تلالو خاطرات است بانو نفست مرا یاد او انداخت
گفت: هیچ اویی بهتر از خود انسان نیست. انسان همیشه منتظردیگریست. اما در واقع او دست به کار ساختن خود شده و این است که پس می زند دیگران را و این دره ای می شود در نهایت که بین او و دیگران می افتد.
گفتم توی خونم بانو....توی خونم چیزی غریب جریان دارد
گفت: این زیبایی توست که شور می بخشد به زندگیت....تو انسان بودی کسی واقعی میان ناواقعی ها....تو تاوان هرج و مرج را می دهی اما اینک دیگر آزادی....
گفتم بانو چشمانم را خوابی سنگین فرا گرفته. می خواهم در آغوشت بیارامم. آغوشت مرا به کودکی ام می برد.یادگاری های غریب.چشمان معلم کلاس اول. گریه های مادرم که همیشه چشم به راه من ماند. دودلم می کند این خاطرات.
گفت: خاطرات فقط خاطره اند و فقط مسکنی اند برای لحظات سخت به آغوشم بچسب طفلکم.....
گفتم: پس بالاخره تمام شد. بالاخره بانوی پر غرور خویش را دیدم.
بانو مرا به آبها ببر
من تشنه ی این آبم
من زجر دیده ی این بحرم
با من قدم بردار                 قدم هایت را با من میزان کن           آهسته برویم در این آب
موج ها مرا به خود می خوانند ماهیان به انتظار من شب را بر خود حرام کرده اند من به آب ها پا می گذارم
پری دریایی خویش را خواهم یافت بانو
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم تیر 1385ساعت 9 PM  توسط هکلبری فین  |