دردگریه ها
برای الهام افروتن
یک جای سینه ام دارد می سوزد . می سوزد از زخمی که شمشیر های هزار سر بر ما فرو می آرند. الهام افروتن داردمی میرد. به همین راحتی . هیچ چیز عوض نشده است تنها قربانیانند که هی رنگ عوض می کنند و هر لحظه به جامه دیگر در می آیند. چه گله رنگارنگی هستیم ما. گله قربانیان خوشبخت. الهام, الهام .....غربت زده ی گم گشته ما. هنوز باورم نمی شود که تو انقدر احمق شده باشی که تمامت را به نا تمامی این راه بی بازگشت ببخشی. یا حتی انقدر فدا کار که جان بر سر آرمانی بگذاری که امروز فکرش هم احمقانه و دور از دست رس شده است. کاش یکبار دیگر می دیدمت آنوقت فقط یک سوال داشتم چرا الهام ....؟ تو از قماش این آدمها نبودی. می دانم که حالا نقش باکره مقدس را پیدا می کنی و اسمت مسیح وار از صلیب نان به نرخ روز خور ها بالا می رود .حالا هر کس از گوشت تکه تکه شده تو سهمش را می خواهد. اما من باور نمی کنم . تو چگوارای این سرزمین نبودی. تو دخترک ساده دبیرستان ما بودی. قاتل تو زندانبانهایت نیستند . قاتل تو حماقت اطرافیان احمقت بود. آدمهایی که بی آنکه تو را بشناسند بیهوده از استعدادت ذوق کرده بودند و چشمهای کورشان بسته بود بر نادانسته های تو از این بازی خطرناک . البته این خصوصیت همه ی قربانی هاست. چشمهایشان را می بندند تا هر که از راه می رسد بیشتر به سمت دره هولشان بدهد. آه الهام ..... قربانی گله ما ..... می دانم خود تو هم این نقش را باور نخواهی کرد . من و تو می دانیم . تو سیاست را مثل بازی های مدرسه می دیدی. ومن می دانستم . گریه های تو در آن شب سرد زمستانی واقعی تر بود تا این فریاد های در راه آزادیت. کاش اینطور از ما انتقام نمی گرفتی . حیف آن همه زیبایی که به خاک می رود. حیف آن همه جوانی حیف آن همه روز آن همه رنگ ..... اه الهام کاش هرگز نمی شناختمت. کاش نقش چشمهایت یک لحظه لابه لای این کوچه ها گم می شد. بغضی درونم را می سوزاند . باورت نمی شود نه! آدمی که همیشه مخالفت بود اینطور برایت اشک بریزد. حالا می دانی که دشمنی من با تو نبود با حماقتت بود با چشم بسته به میدان مین پا گذاشتن بود به خدا دوران این طور اسطوره شدنها به سر آمده بس است تا کی عزیز هایمان را تک تک به قتل گاه بفرستیم و برایشان هورا بکشیم که مردنتان مبارک خسته ام خسته ام از این قوم مرده پرست که همه ما را به مسلخ می فرستند تا برای قرنهایشان شهید در راه وطن داشته باشند. مادر بزرگم همه چیز را واگذار می کرد به خدا. نفرین می کرد حالا که حتی قبرت را هم نشانمان نمی دهند حتی تن تکه تکه ات را از ما می دزدند فکر می کنم که پیر زن حق داشت چه می شود کرد جز این که واگذارشان کنیم که خدا جزایشان را بدهد مسخره است نه اما ما همینیم. قوم در خود فرو رفته. ترس خورده که جز گریه و نفرین و ناله هیچ نداریم هیچ کس دلش به حال من و تو نمی سوزد هیچکس کاری نمی کند. تنها برای جنازه هایمان گریه می کنند و چون بچه ها زیرپتو هایشان پنهان می شوند. ما تنهاییم. تنها ..........
به نقل از یک دوست ناشناس
+
نوشته شده در شنبه بیست و نهم بهمن 1384ساعت
10 AM  توسط هکلبری فین
|
باران می بارد
دست هایم را کرده ام از پنجره بیرون
باد دست هایم را می برد
درشمالی ترین نقطه ی زمین
جایی برای تنهایی انگشت هایم
انگشتانم در خاک ریشه می زند
کلمات برزمین جاری می شوند
و
زمین را آکنده از شعر می کنند
تو در آن زمان کجایی؟
تو درآن زمان کجایی تا از کلمات من بنوشی؟
*******************************************************
۱
مدت ها بود که نبودم.یعنی بودم اما نیست بودم .با هستی دیگران می زستم.با کتاب.باکلمه بامتن..
زندگی بی سرانجام من..............نکبت.
۲
چرا من آن گوسفند را درشب تاسوعا دیدم؟
گوسفندی که منتظر بود تا سرش راببرند. گلویش را روی آسفالت گذاشته بودند و او نومیدانه به قطرات بارانی خیره بود که به آسفالت می خورد ومی ترکید.....دقایقی بعدآن حباب ها قرمز شده بودند...................سیاهپوشان سینه می زدند.........دختران قابلمه به دست می خندیدند.....
۳
می خوام بودایی بشم....به کسی نگینا.
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1384ساعت
2 AM  توسط هکلبری فین
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و دوم بهمن 1384ساعت
7 PM  توسط هکلبری فین
|