تبليغاتX
هکلبری فین
یادداشت های روزانه من
هکل تنهاست
+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم دی 1384ساعت 4 PM  توسط هکلبری فین  | 

۱

دیشب ناگهان وسط خیابان ایستادم. دیدم این چراغها چقدر با من بیگانه اند گذاشتم تا حسابی برایم بوق بزنند دست آخر یکی از ماشینش پیاده شد و مرا برد آن سوی خیابان انگار که من کور باشم.آیا من کور بودم؟ آیا من کور شده ام؟از کی؟از چه تاریخی؟ آیا از زمانی که چشم های ترا گم کردم؟نه این به تو ربطی ندارد من کور شده ام دیگر زدن این عینک هم فایده ای ندارد خودم را زده ام به کوری تا کمتر درد را احساس کنم.

۲

بعد دیدم توی پیاده رو هم وضعیت مناسبی ندارم. آدم ها مرانمیبینند چون دائمن به من تنه میزدند.پس خوشحال شدم . یک نوع خوشی پوچ.به لاشه های آویزان از چنگک قصابی ها خیره شدم. دیدم هر لاشه ای از چنگکی آویزان است......من به کدام چنگک آویزان بودم؟

۳

قریب به یک بکس سیگار بهمن کشیده ام.آسمان ابری است انگار یا که دود مرا به این خیال می اندازد باران ببارد که چه ....که این آدم ها چتر روی سرشان بگیرند و از آن فرار کنند؟ زیر باران باید خیس شد و از خوشی اش مرد........

۴

دیگر بازگشتی در کار نخواهد بود

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم دی 1384ساعت 1 PM  توسط هکلبری فین  |