تبليغاتX
هکلبری فین
یادداشت های روزانه من
نمی دونم این آدما چشونه

یک ملتی ریخته اند ماه را رویت کنند

ماه را من دیدم

امشب

توی تاکسی بود

من فقط نگاه کردم

او از پشت شیشه می خندید و می رفت

ماه جای دیگری ست آقاجان

لازم نیست با تلسکوپ آخوندی آسمان را زیر و رو کنی

به دلت بنگر

به دلت

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم آبان 1384ساعت 9 PM  توسط هکلبری فین  | 

هر دری که بسته می شود، به روی من بسته می شود

هر دری که باز می شود، به روی من باز می شود

هر زنگ تلفنی ، مرا به سوی خود می خواند با من کار دارد

هر پارس سگی ،هشداری ست به من

هر صدای ترمزی برای از حرکت ایستادن من می کوشد

هر گلی که له می شود، اشارتی ست بر له شدن من

هر شکوفه ی سپید ، تولید غمی ست غریب در دل من

هر سقفی که ویران می شود، به روی من ویران  می شود

هر زنگ تعطیلی مدرسه ای، دلالتی ست بر تعطیلی من

هر سوت قطار که کشیده می شود، بامن کاردارد....به نشانه ی آمدن او....می گوید:آمدم آمدم آمدم

مرا ببین.. من یکی از مسافران این قطارم ...ترق ترق ترق  این همه ریل را به خاطر تو پیموده ام

ببین مرا که از شیشه های ترک برداشته ی کوپه ی شماره 12 دارم به انبوه منتظران چشم می گردانم تا تو را ببینم:تو کجایی....کجای این ایستگاه بزرگ پنهان شده ای....مسافران دارند پاهای مرا لگد مال می کنند...این ساک ها خیلی سنگین است...انگشتانم از سنگینی چمدانها کرخت شده و قلبم از شوق دیدنت میسوزد...تو کدام یک از این خیل استقبال کننده ای؟ کاش آنی بودی که با دسته گلی مصنوعی به ساعتش می نکرد ، یا آنی که سیگار بهمن می کشد و مسافران را می نگرد، یا آنی که یخه ی پالتو اش را بالا داده و اشعار لورکا را می خواند تا آمدنم را زیباتر کند ...کاش یکی از آن ها تو بودی....این چمدان ها خیلی سنگین است و قلب من.....

اما من تمام این ها نبودم دختر: هیچ سوتی هیچ وقت به خاطر من کشیده نشده و تو یکی از آن مسافران نبودی هیچوقت که با دسته گلی از میخک و سیگار بهمن و شعری از لورکا به دیدنت بیایم.....

تو را نه در آن شیشه ی ترک برداشته ی کوپه ی شماره ی 12 که در هیچ یک ازکوپه های دیگر هم نیافتم به جای تو من خود مسافر شدم . مسافری دائمی: ساکن تمام ایستگاه های جهان

همه چیز با خود حمل می کنم تا بلکه تو مرا ببینی: دسته گلی از میخک ، سیگار بهمن و یک پالتوی بلند یخه دار که در جیب هایش اشعار لورکا گذاشته ام و هفت مترطناب کلفت برای تو

نمی خواهم مثل باد بادک مرا هوا کنی و سر آن را در دستانت بگیری ...هفت متر طناب کلفت را برای روز مبادا گذاشته ام ...آن روز مبادا روز دیدن توست......

طناب را به ساعت بزرگ ایستگاه آویزان کن و مرا از آن بیاویز...نمی خواهم با آن چشمان از حدقه درآمده و آن تن لرزان و رو به موت عاشق واقعی را نشانت بدهم...نمی خواهم برایت فیلم هندی بازی کنم که بیایی با تیزی طنابم را پاره کنیو مرا با آن انگشتان ظریف در آغوش بگیری   و اشک بریزی- هر چند که این طناب  آنقدر ها کلفت است که با هیچ تیزی نمی برد این خاطر را فروشنده به من داد .گفت: برای چه کاری می خواهی پسر؟ گفتم: برای مردن. گفت:پر بدک نیست خیالت راحت که مرگ خوب و مطمئنی خواهی داشت....نه نمی خواهم این ها را نشانت دهم،تنها می خواهم که بودنت را، آمدنت را نبینم، نمی خواهم این تصویر زیبا لکه دار ، خدشه دار شود بودن تو مساوی با نابودن توست. نزدیکی عذاب آور است و عجیبا که دوری هم کشنده و دردناک

اما در عذاب ندیدنت بمانم بهتر است تا آۀنکه بعد مدتی در کنارت بودن از هم خسته و دلزده شویم من از این روزمرگی و کسالت بار شدن با هم بودن می هراسم....پس همان بهتر که همچنان منتظر بمانم و میهمان همیشگی این ایستگاه هابه بهانه ی آمدن تو....

هی ماه ماه ماه برو اگر کولی ها سر برسند از دلت سینه ریز و جواهر می سازند....

   
+ نوشته شده در  جمعه ششم آبان 1384ساعت 5 PM  توسط هکلبری فین  |