تبليغاتX
هکلبری فین
یادداشت های روزانه من

چه چیز واقعی تر از ادبیات واقعی ست.برای من یک دست نوشته یا یک یادگاری روی دیوار یا حتی چند پوست شکلات که مرا به گذشته برگرداند بسیار جدی تر بیرحم تر و جاندارتر از ادبیات کشککی این رمان ها و داستانکها ست...باری چه می شود کرد آیا می توانم فراموش کنم..........

این آخرین نامه ی اوست اویی که دیگر نیست.رفت تا مرا سرگردان جهان کند.او تاب این نوع زیستن را نداشت عطایش را به لقایش بخشید.....حالا دو سالی میشود که مرا تنها گذاشته.....آخرین مکالمه ام با او این بود:- دیگر برای که بنویسم

                                                 -برای من بنویس برای من

و حالا سالهاست که در خفا برای او می نویسم......اویی که همه جا هست و به من به این سایه ی روی دیوار جان می بخشد.....

آخرین نامه اش را بخوان ای مخاطب نگون بخت

                                                   ***

به نام....

به نام تو

 

من اینجا بس دلم تنگ است

و هر سازی که می بینم بد آهنگ است

بیا ره توشه برداریم

قدم در راه بی برگشت بگذاریم

ببینیم آسمان هر کجا آیا همین رنگ است....

 

این چند سطر مدتیه حتی ثانیه ای از سرم بیرون نرفتن. یه جورایی حس می کنم برگشتم به خودم و شاید تمامی باورهام و همه چیزهایی که دوست دارم البته اینم یه جور تلقینه نمی دونم چی می خوام بگم ولی می دونم از کجا می خوام بگم، از دلم ، دل تنگم شاید از این روزگار و آدماش هر چند هنوز آبی می اندیشم ( که به این می گن خوشبینی) مامان همیشه می گه این خوشبینی یه روزی کار دستم می ده.....درهای بسته رو پیش روم حس میکنم و چقدر خوشحالم که اینقدر زود  درهای بسته رو پیش روم حس کردم یه جورایی راحت نفس می کشم ....عزیزم می دونم که می دونی ....دارم.....من کم مینویسم برای تو چون نمیتونم...چون تو بزرگی و خودت خیلی خوب میدونی که برای بزرگان نوشتن کار خیلی مشکلیه و شاید غیر ممکن برای من ..تو تنها آدمی هستی که توی این دنیای بزرگ منو خوب میشناسه .......

ببخشید من فکرم خیلی مغشوشه دستام می لرزن ولی خیلی دوست دارن بنویسن طوری که اگه هیچی واسه نوشتن نباشه تمام کاغذ و خط خطی می کنن یه جوری که بشه با سفید روش نوشت....

دوستت دارم......

نمیدونم امشب چه مرگمه بیرون بارون می آد یه جورایی حال و هوای دریا دارم به مامان می گم میگه: شمال. به بابا می گم می گه: دریا؟ به دلم می گم می گه : جنوب......

اینو فهمیدم که هر چی به .....نزدیکتر میشم بیشتر دلتنگت میشم دوست دارم ببینمت لااقل قبل از اینکه .......

دلم می خاد انقدر خوب باشم که روحم بیاد پیشت یه جوری که خوب حست کنم خوب حسم کنی.....

اینو می دونم که از این بشر نیستم من نمی توانم همانند اینها جایی نفس بکشم که هوایش مسموم است....برای من ماندن و زندگی کردن در چنین گندابی وحشتناک است من می دانم پس چه می گردم من از این بشر نیستم اینجا همه غریبند کلامها طعنه آمیزند و سوزنده و هیچ کس برای دیگری نفس نمی کشد......

تنها دلم برای تو تنگ می شود می ترسم در این سیاهی تو که از مریم سفید تری سیاه و کدر شوی

دلم برای خنده هایت حرفهایت دوست داشتنت بوسیدنت تنگ  می شود......

اما تو به سوی خورشید می روی

                                                 ***

و رفت در روزی برفی........در روزی برفی

من در میان آن سکوت سپید کر میشدم و کلاغها و آدم برفی ها به من می خندیدند.....

تو رفته بودی

من

من

من یخ می زدم
+ نوشته شده در  شنبه سی ام مهر 1384ساعت 11 PM  توسط هکلبری فین  | 

یک داستان فی البداهه پیرامون عشق

 

- گفت:اما رابطه ی ما عاشقانه بود

- گفتم: رابطه ی عاشقانه ای وجود نداره. این یک توهمه

- اما من عاشقت بودم

- عشق یه راه فراره؛ یه دست آویز موقتی برا فرار از تنهایی

- تو پستی....تو گولم زدی

- راستی؟

- یادت نیست تو اون نامه چیا برام نوشته بودی

- ..........

- که دوستت دارم ؛ که بی تو کور میشم؛ که تو چشمای منی؛ که آخرین ایستگاهی برا این مسافر خسته.....مگه اینارو تو ننوشته بودی؟

- آره اینارو من نوشته بودم؛ اما عزیزم اینا مشتی کلمه ان.تو نباید به کلمات زیاد تکیه کنی. اونا همیشه در حال غلطیدن و جا خالی دادن هستن. یه جا نمیمونن. دائم در حال فرارن.ممکنه امروز یه چیزی به تو بگن وفردا چیز دیگه ای از اونا برداشت بشه.مثلا دیده ای که ممکنه روی در فروشگاهی بخوانی که نوشابه موجود است. تو وارد می شوی و آنرا از فروشنده درخواست می کنی.اما فروشنده با اخم و تخم می گوید که نداریم. تو گول خورده ای.فروشنده مقصر نیست این کلماتن که آتش بیار معرکن.ممکن است که فردا یا پس فردا قضیه فرق کند و واقعا نوشابه موجود باشد و تشنگی ترا در آن گرما رفع کند اما خب اصل کار این است که همیشه با شک به این موضوع نگاه کنی؛یعنی هر وقت که رد میشوی با دو دلی به آن نوشته چشم بدوزی هرگز به کلمات اعتماد نکن...مادر قحبگی از اونا می باره

- من دوستت دارم

- ببین قیمت نفت به هر بشکه ای چقدر رسیده

- عزیزم تو خل شدی

- خل نشدم هیولا شدم برا همین می خام بکشم کنار....

- از من؟

- از دیگران....و متاسفانه تو هم جزو اونایی

- چرا؟

- گفتنش سخته.....شاید چون دارم همه رو اذیت می کنم با این نوع دیدنم....تو رو هم اذیت میکنم ....من مریض شدم..نمی تونم با خیلی چیزا کنار بیام یام اینکه چون با اونا کنار می یام نمی تونم تحملشون کنم....دارم مثه حیوونای دوزیست زندگی می کنم.ازاین دوگانگی چطور میشه به سلامت عبور کرد.آخرش جنونه یام .......پخ پخ......

- شک ها و تردیدهاتو بهم بگو شاید بتونم کمکت کنم

- چطور می تونی کمکم کنی وقتی بودن خودت برام عذابه و نبودنت هم....میدونی مثه یه معادله ی چند مجهولی می مونه؛ هزار طرف داره با مجهولای نامشخص

- من ریاضیم خوبه....

-  کاش می فهمیدی چی میگم...کاش می فهمیدی چی می کشم...کاش نمی دیدم تا اینطور بی رحمانه در موردم قضاوت نمی شد....

- تو داری الکی خودتو زجر می دی

- آره الکی...بدبختی اینه که من نمیتونم از دریچه ی یک گاو به دنیا نگاه کنم...من میبینم با همین چشم ها و لمس می کنم با همین چشم ها.....قلب من مثه دیش ماهوارس .....همه جارو میگیره....همه رو دوست داره...برا همه غمگین و شاد میشه ....تحمل این همه برام خیلی سخته اما دووم می آرم....سعی می کنم نزدیک اونا نشم...چون مضرات نزدیکی رو می دونم...زیبایی ماه به دور بودنشه...به نور اون اکتفا می کنم.....نزدیک شدن خطر ناکه ...باعث هزارتا مرض می شه.....

- مرض؟

- آره مرض

- مثل چی؟

- چیزایی که سروکلشون با هم پیدا میشه و همم به هم متصلن...

- منظورت بیماری های مقاربتیه؟

- اوه عسلم،بدتر از بیماری های مقاربتی....منظورم چیزایی ان که وقتی با یکی هستم به جونم می افته. اینکه آیا اون بطور حتم با من هست یا نه؟ آیا من چقدر می تونم مطمئن باشم به اینکه این دستایی که تو دست منه پس فردا تو دست کس دیگه ای نباشه یا حتا موقعی که باهاش  توی رختخوابم و روی تنش بالا و پایین می رم و مالک جسم اونم آیا می تونم مطمئن باشم که توی ذهنشم همین مالکیت و یگانگی جسم ها و دارم یا نه...یا توی اون حالت ارگاسم به کی  یا چی فکر می کنه ....عشق های قدیمی، دوست های سابق،چهره های مورد علاقه ووووو میدونم اینا دیوونه کنندس اما حتا وقتی میبینمت که به چیزی زل میزنی یا موقع گوش دادن موسیقی همش با خودم میگم داره به کی فک میکنه حتا اگه ازت بپرسم و تو هم بگی که چی بازم نمیتونم باور کنم که راس میگی......

- نمی دونستم به من شک داری یا به گذشته ام.

- نه ، اشتباه نکن. گذشته ی تو برای من مهم نیست.اصل موضوع چیز دیگه اییه...اینکه چطور یکی می تونه سالها یکی دیگرو دوست داشته باشه و حرفهای عاشقونه تحویلش بده و قربون صدقش بره در حالی که تو مخش چیز دیگه ای می گذره...موضوع اینه که دیگه اطمینانمو از دست دادم.....مخصوصا به زن...فکر می کنم همیشه یه چیزی هست که زنو به طرف خودش جلب کنه....زن هیچوقت تنها نیست...تو زندگیش رو یخ راه می ره.

- تو مریض شدی گنجشککم

- من گنجشک خوبی نیستم برا اون آشیونه، فکر پرنده های دیگه باش....پرنده های شادتر و محتاط تر...من زده ام به بیابون....جنگل برا من زیادی سبز و شلوغه....باید دور باشم...نزدیکی رنج آوره

- اما من دوستت دارم

- می دونم منم دوستت دارم اما بهتره آزادت بذارم چون اگه بخوام عاشقت باشم در واقع قصد تصاحبت رو دارم .من آدم تصاحب گری نیستم.آدم های عاشق فاشیست های درجه یکی ان.عشق اونارو اینجوری بار می آره با دیکتاتوری خودش.اصل اینه که آدم دوست داشته باشه...آزادیش بیشتره....

- عزیزم منو ببوس

- خواهش میکنم....به جای این چیزا بیرون رو ببین، بارون رو نگاه کن و نگاه کن که چترها چطور باز شدن رو سر آدم ها...ائنا خیلی زیباتر از این مکالمن....

- یادته چطور زیر بارون قدم می زدیم....تو چترمو می بستی و می گفتی به چتر احتیاجی نیست ؛ تو چتر منی.خیس خیس می شدیم زیر بارون..اووووف....زیر باروون....کی چتر منو امشب باز می کنه؟

- بالاخره یکی هست که چترتو باز کنه. یکی پیداش میشه می آد و چترشو برات باز می کنه

- نمی خام

- به گمونم مارکس باید اون جمله ی معروفش رو درباره ی عشق می گفت که عشق همیشه دو بار تکرار می شه یکبار بصورت ترازدی و بار دیگر بصورت کمدی...آخر و عاقبت عشق همینه اگه دوستم داشتی حالا ترک کردنی در کار نبود من همیشه برات بودم

- ترکم نکن

- کوکاتو بخور داره گرم می شه

- ..................

-..................

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم مهر 1384ساعت 10 PM  توسط هکلبری فین  | 

دیگران.....دیگران......دیگران......دیگران.....دیگران.....دیگران......دیگران.....دیگران......

دیگران....دیگران......دیگران....دیگران.....دیگران......دیگران......دیگران.....دیگران......

دیگران.....دیگران.....دیگران.....جهنم اند

در را به روی خودت ببند....پریز تلفن را بکش....کتابت را بردار.....جهان بیرون را فراموش کن....هر چه هست تویی و درون تو

و از ایشان است که جهان دیگری متولد می شود.....

خودت را کنار بکش

وسط بازی آنها نپر......تو برای چیز دیگری ساخته شدی ببم جان

تو محکوم به تبعیدی.....

لازم نیست بروم قطب شمال یا جنوب دانمارک یا مکزیک تا غربت را حس کنم

من همین جا دراطاقم هم در غربتم..........

نمی توانم این زندگی دوگانه را تاب بیاورم

همزمان درتن و در مغز زیستن را........

کوکاکولا می خورم و آرام می شوم...........

 

 

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم مهر 1384ساعت 11 AM  توسط هکلبری فین  | 

یالان دونیا

 

امروز اصلن حوصله ی کلاس رانداشتم .فکر کنم از دنده ی چپ پا شده بودم. رفقا می گویند بابا تو که همیشه رو دنده ی چپی….پا شدم رفتم یک تابی تو محوطه بخورم که چشمم به برد افتادتوی برد چه را دیدم؟ خب معلوم است چیزی که متوعهم کرد وچه چیزی آدم را متوع می کند … نمی دانم شما را چه اما مرا کثافت دل به هم زن می کند…دروغ و دروغ این حربه ی انسان های ضعیف….و چه دیدم فراخوان کنگره ی شعر و قصه ی بندرعباس….وچه دیدم..اینکه آقایان لطف کرده اند و ذکر نموده اند که فکر و فرم آزاد است…فرم را که نمی دانم اما در مورد فکر به گمانم اشتباهی رخ داده باشد زیرا آقایان در طول برگزاری این مراسم –حداقل این 2 سالی را که من ساکن بندرعباسم-نشان داده اند که چندان با فکر آزاد موافق نیستند وقتی مدیر کل ارشاد این شهر پشت تریبون می گوید که شما باید اسامی کاراکترهای داستانهایتان را اسامی مذهبی بگذارید دیگر خود تا ته این مطلب را بروید ….حذف بچه های مستعد داستان در سال قبل لکه ی ننگی در کارنامه ی ایشان می باشد وبه گمانم یک زمانی ایشان باید جوابگو باشند…..این ها را که دیدم می خواستم عق بزنم به تمام دیوار روبه رویم…به برد...به جزوه هایم…به گلدان پای دیوار …به دخترکان زیبای دانشکده….به خودم ..به دنیا ….به ماهی تابه ی یادگار مادرم …به ملافه های گل گلی خوابگاه ….به دنیا دنیا دنیا…..یالان دنیا یالان……..

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم مهر 1384ساعت 11 PM  توسط هکلبری فین  | 

اين متن را از يادداشت هاي بزرگم اكبر سردوزامي انتخاب كرده ام والبته خوشحالم كه مي توانم با اجازه اش آن را برايتان اينجا بياورم:

 

 

تکثير کنندگان احمدی نژاد

 

.... و ديگر اين که برخلاف همه‌ی ديگران (منهای استثناها) که نگران فرهنگ و هنر هستند، فرهنگ و هنر در ايران همان خواهد ماند که در اين بيست و شش سال بوده است و من هيچ شکی ندارم که همچنان «جزيره سرگردانی» در هشتاد و هشت هزار نسخه چاپ خواهد شد، و محمود دولت‌آبادی همچنان «روز و شب يوسف» را خواهد نوشت (بدون اين که کسی ناچارش کند به نوشتن آن) فقط برای اين که چاپ پنجاه هزار نسخه‌ای پولی توی کيسه‌اش بکند؛ و«بامداد خمار» هم همچنان هی تجديد چاپ خواهد شد؛ و فيلم «دوئل» همچنان پرفروش ترين فيلم خواهد ماند.

و شهريار مندنی‌پور همچنان به اصطلاح ادبيات‌چی‌های تخمکی‌ی ايرانی «رندی» خواهد کرد و برای اين که رمان «دل‌دلدادگی» حتماً اجازه‌ی چاپ بگيرد، امامزاده‌ای خلق خواهد کرد که وقتی زلزله‌ای تمام شهر را ويران می‌کند، امامزاده تنها بنايی باشد که بر جای مانده است. (به قول خياط ها يکی هم نيست بگويد همين توی اون‌جای هر چی آدم مزوره و امير حسين چهل تن همچنان «تهران شهر بی‌آسمان» را که می‌نويسد، وقتی به دوران جمهوری اسلامی برسد، عين يک سانسورچی‌ی کهنه‌کار، داستان را چنان چپ اندر قيچی می‌کند که تو احساس کنی هنوز در دوران محمد رضاشاه مانده‌ای. البته اين هم که می‌دانيد به حساب خيلی از نويسندگان ِ هنرمند ايرانی «رندی» است. (تازه اين را در دوران خاتمی چاپ کرده است. يعنی می توانسته اين همه زور به ماتحت مبارکش نياورد با «رندیش»)ديگه عرض کنم خدمت نگران‌شوندگان عزيز، که خارج نشين‌ها هم همچنان کم و بيش کرون و يورو و دلار را می‌فرستند آن جا تا اسم‌شان روی يک کتاب چاپ شود در هزار و صد نسخه. (البته با رعايت اصول ارشاد اسلامی‌ی احمدی نژاد، از راه دور. و البته گاهی هم بدون فرستادن کرون و يورو و دلار و من نمی فهمم وقتی نويسندگان و هنرمندان ِ(زرشک!) يک مملکت هر کدام به سهم خودشان خيلی خيلی شاهانه به تکثير احمدی نژادها کمک می کنند، چرا بايد از روی کار آمدن شان نگران باشند؟ و تازه وقتی که معنای کار فرهنگی (به استثنای تک و توکی نويسنده و هنرمند) تکثير احمدی نژادها باشد، ابلهانه است که همين جور نويسنده‌ها از حاصل کار فرهنگی‌ی خودشان ابراز نارضايتی کنند.

اين‌ها که من نوشتم فقط چند تا مثال بود. همين جوری بگير برو جلو و اگر دلت خواست دستت را بگذار روی بوق ماشينت و برای ايل و تبارشان زرت و زرت بوق بزن. آدم بايد ابله به توان ِابله باشد که اين‌ مثلا فرهنگی های، اين تکثير کنندگان احمدی نژادها را نبيند و فقط هفده ميليون احمدی نژاد ِ فاشيست ببيند. زيرنويس: يکی که بغل دست من ايستاده، می‌گه بابا سرو ته تيراژ کتاب‌های مندنی پور و اون که قبلا چپول بود و تا ديد نمی‌صرفه راستپول شد، به چاپ سوم هم که برسه، پنج هزار نسخه نمی‌شه. می‌گم درسته، خودم می‌دونم، اما اين پنج هزار نسخه، سهم همون‌هايی می‌شه که نمی‌رن سراغ هشتاد و هشت هزار نسخه‌ی جزيره‌ی سرگردونی، بعد می‌آن اين وری يعنی سراغ نويسنده‌های جوون تر و به خيال خودشون مدرن‌تر، و آن‌ها هم همان چيزی رو بهشان زور چپون می‌کنن که خانم دانشور نتونسته. می‌گه بابا تو که بزرگ و کوچيک هم سرت نمی‌شه.

نمی‌گويم که از قديم گفته‌اند شتر هم بزرگه. نه اين را ديگه نميگم. اما هيچ شک ندارم تا وقتی که نويسندگان ايرانی اين ها باشند، از احمدی نژادها اصلا گريز نيست اين که بغل دستم وايساده می‌گه می دونی کليدر که به آلمانی ترجمه شده، اديت شده و همه‌ش يک سوم اصل ِ کليدر هم نمی‌شه. می‌گم اينو برو به اون‌هايی بگو که عکس‌های بزرگ ِ دولت آبادی رو می‌زنن توی کتاب فروشی شون که نون شون تو روغن باشه. آلمانی مگه کُس‌ش خُله که بياد همه‌ی کليدر رو ترجمه کنه اين بغل دستي ‌ی من بازم يه چيزايی می‌گه ولی من ديگه حالشو ندارم اين جا بنويسم.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه نهم مهر 1384ساعت 9 PM  توسط هکلبری فین  | 

دیشب آقای فرهنگ توی تلویزیون بودند. خوشبختانه اتفاقی آن موقع شب که رفته بودم از یخچال آب بخورم دیدم.

ایشان در بیاناتشان به شدت بر سینمای جنگ پافشاری می کردند و تا آنجا که جا داشت دستمال کشیدند.

نمی دانم چه اتفاقی در شرف وقوع است که کک به تنبا ن برخی ها انداخته.اگر هنر و هنرمندی این است که مثل پرچم جهت عوض کنی و با باد خودت را منطبق کنی شاشیدم به هر چه روشنگریست

بعد که آب را کوفت کردم چراغ را خاموش نکردم مدتی همینطور توی آیینه به خودم خیره ماندم گفتم: هکل نکنه توام مثه اونا بشی....اما بعد فهمیدم که نگرانی با من نیست....من تو جزیره ه خودمم....

+ نوشته شده در  جمعه هشتم مهر 1384ساعت 12 PM  توسط هکلبری فین  | 

روزنامه ي شرق را خواندم و بسيار متاسف شدم

اگر بانوي قصه ي ما ان است پس واي به حال داستان ما

بانو براي من يكي ست وآن غزاله ي عليزاده است

حيف از او و حيف از من

يك زماني آدم ادبيات كار مي كرد تا آرام بگيرد

مشتي انسان توي اين عالم بودند

اما حالا فكر مي كنم هر چه دور تر باشي بهتر است

ادبيات را كثيف مي كنند

و يك اب هم روش

حالا درك مي كنم چرا انتحار زود به سراغ نجيب ها

به سراغ اصيل ها مي ايد

اوه

بايد همچنان دور باشم

از زندگي از آن چراغ ها كه شهر را سوسو مي زنند

از آن خانه

از ديگران

ديگران

ذيگران

و

ازتو

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم مهر 1384ساعت 9 PM  توسط هکلبری فین  |