+
نوشته شده در جمعه هفدهم اسفند 1386ساعت
2 PM  توسط هکلبری فین
|
من دست کشیدم.سرم گیج رفت.داغ بود تن. مثل کنده هایی که روز عاشورا زیر دیگ می گذارند برای نذری.همان طور.فوت کردم.مژه گان بسته بود. من خم بودم روی آن بر امدگی ها. چطور می توانستم بوی عطر را پاک کنم....آیا خون عطر را پاک می کند؟
کارد را که بیرون کشید من هنوز نفس می کشیدم به قطرات خونی خیره بودم که از جیبم می چکید نرم روی شمعدانی می ریخت و برگ هایش رابه هوای شبنم می فریفت...خون من شبنم خوبی برای این داستان بود.
بعد نگاهش کردم کارد هنوزتوی دستش بود گفتم باید مواظب باشی تیزاست انگشتت را نبرد زخم بردارد تن سفیدت...توی چشمم می رقصید داشت محو می شد کارد را انداخت خودش هم ریخت روی مبل...من هنوز کنج دیوار بودم و به ساعت خیره....زمان ایستاده بود...
+
نوشته شده در سه شنبه سیزدهم آذر 1386ساعت
6 PM  توسط هکلبری فین
|
+
نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386ساعت
2 PM  توسط هکلبری فین
|
رویایی ندارم
تنها
خیره ام به دیوار روبرو
که سایه هایی روی آن جا به جا می شوند
+
نوشته شده در چهارشنبه ششم تیر 1386ساعت
2 PM  توسط هکلبری فین
|
دیدم قطار با سرعتی میرود که امکان پرت شدن من نیست
پس ایستادم و یک سیگار کشیدم
قطار برای خودش می رفت و شب در واگن ها ادامه می یافت
سوزن بان ایستگاهی را زیر نور بی رمق یک لامپ شصت به شکل افقی دیدم
داشت برای لامپ شعر تعریف می کرد
لامپ سرش شلوغ بود
مگس ها و پروانه های صحرایی مهمانش بودند
ناامید کننده است
مگس ها ترتیب پروانه ها را می دهند
و
باد از کنار پروانه ها می گذرد
من توی شیشه تف کردم
و
رد سرنوشتم را چاک چاک روی تنه ی قطار دیدم
کاش به تونل بر میگشتیم
کاش به تونل در می افتادیم
+
نوشته شده در یکشنبه بیستم خرداد 1386ساعت
7 PM  توسط هکلبری فین
|
+
نوشته شده در جمعه سی و یکم فروردین 1386ساعت
7 AM  توسط هکلبری فین
|
تيمبوكتو شاهكار پل آوستر منتشر شد.
+
نوشته شده در سه شنبه نوزدهم دی 1385ساعت
6 PM  توسط هکلبری فین
|

داستان خون پاره ها را دیشب تمام کردم......تمام مسئله بر سر خون است....
+
نوشته شده در پنجشنبه سی ام شهریور 1385ساعت
3 AM  توسط هکلبری فین
|
خون
من چطور می توانم خودم را فراموش کنم....این بریدگی ها...این خون از کجا نشت می کند.....سرم کجاست؟ این تن چه می خواهد از جانم....جان؟ کدام جان؟جانی که متعلق به تن است یا ذهن؟ کارد را کجا گداشته ام....این تن حالا حالا ها باید تقاص بدهد عزیزم......
+
نوشته شده در دوشنبه شانزدهم مرداد 1385ساعت
8 PM  توسط هکلبری فین
|
گفتند سینه ام شیپور است و در دهنم دمیدند
گفتند سینه ام طبل است و پای کوبم کردند تا به مرگ
نه شیپور نه طبل
گفتند ترانه ای بودم که زمین را می گردانید و به بادم فروخته اند
سلام بانو
دیشب قایقم را باد با خودش برد. طوفان شده بود. این را از پناه گرفتن حشرات می فهمیدم.روی سقف کلبه ام بالا و پایین می شدند.دو سه تاشان خزیده بودند کنار من. یک عنکبوت سرخ بود که انگار می لرزید. بعد آمد روی انگشتان من. من به قطرات بارانی خیره بودم که روی مشمایی که روی سقف زده بودم می چکید بعد بلند شدم تا اوضاع را ببینم. باد توی درخت ها افتاده بود و باخودش برگ های سبز را جا به جا می کرد یک گردوی کال آرام جلوی پایم لغزید.برداشتم و انداختم کف دستم. بوی خوبی می دهد توی این هوا. توی درخت ها همهمه ی عجیبی بود.بعد که کنار ساحل رفتم دیدم از قایقم، قایق کوچکم خبری نیست. قایق ها وفادارترین موجودات هستند هر کس در زندگی قایق خودش را دارد. قایق من اما وفادارترین این موجودات بود. برای همین از ناپدیدشدنش غصه ام گرفت. تنها چیزی که از خودش به جا گذاشته بود یک بند رخت بود که با آن می بستمش. بند توی آب بود.موج ها به کناره ها می کوبیدند. یکی یکی روی هم می لغزیدند و مرا به خودشان می خواندند. من، منی که مدت ها درین جزیره چشم به راه بودم. چشم به راه کسی که بیاید. اما نه آن یکی نخواهد آمد. اصلن هکی آن یکی کیست که تو به خاطرش شبها و حتا در طوفانی ترین لحظات به انتظارش چشم می فرسایی. چطور و با کدامین جرات و برهان دل به چراغ های شهر چشم می دوزی و منتظر چراغ خودت هستی. به آسمان نگاه کن هکی مطمئنن آنجا چیزهای بهتری پیدا خواهی کرد. می دانم آسمان هم درین شبها چیز دندان گیری برای تو ندارد اما هکی امید به آدم ها بستن کار عبثی ست. به دستانت نگاه کن پسر. این تویی که نجات دهنده ی خود خواهی بود نه کس دیگر. وجود خارجی معنایی ندارد. در جزیره ات باش پسر. دنیا مامن گاه جالبی نیست. شهرپر است از نور و لجن. نورها گول زنک اند پسر. حشرات صادق ترند. انسان ترند. به انگشتانت می نشینند بی آن که چنگت بزنند، بی آنکه در فکر چپاول تو باشند. البته که جزیره ام را دوست دارم اما تنهایی تنهایی تنهایی دردناک را چه کنم. این ویرانی خود خواسته را چه کنم. اینک تنها همراهان من درخت ها و پرندگان و حشراتند. از اول صبح ایشانند که با من حرف می زنند حتا در اطاقم که همیشه به روی آن ها باز بوده می روند و می آیند. من آزادم و این تنها دل خوشیست که در این تونل تاریک دارم. هیچ وقت آدم در بندی نبوده ام. توی ذاتم این نبوده شاید خیلی از هم سالان من اینک در شهر در زیر چتر این و آن رشد می کنند و به خیال خود زندگی اما من غواص دریای فکرتم. زیستن در چنبره ی آهن و دود و بوق و فحش های رکیک و چشم های گرسنه و غارت جیب این وآن نتوانم.
موج پاچه های شلوارم را خیس کرده. توی آستین پیرهنم چیزی می خزد. نگاه می کنم؛ عنکبوت سرخ است. آمده با من. به کجا؟ موج مرا به خود می خواند. ماهی های شبرو با فلس های درخشان از زیر مو جها نگاهم می کنند روی آب بالا و پایین می پرند و انگار می خندند. چه شادند. قایقم نبود اما . تا دوردست ها هم چیزی پیدا نبود. دردی داشت توی قفسه ی سینه ام می رفت و می آمد. عنکبوت سرخ آمده بود روی گردنم. نزدیک گوشم شاید می خواست چیزهایی بگوید حقایقی پیرامون زندگی. می گویم کوچولو و چشمانم پر از آب می شود.نه هکل تو زیبا زندگی کرده ای خوش یمن این دقایقی؛ خوشبختِ این ماجرایی. ماجرایی که بالاخره روزی پایان می گیرد.خم می شوم و از کنار پایم دو برگ کوکا را می کنم و می جوم. این کار را از جیمی یاد گرفته ام. برگ ها وارد خونم می شوند. برگ ها زندگی را بهتر تشریح می کنند. این خاصیت علف است. بعد چراغ های شهر را می بینم که خاموش و روشن می شوند انگار که یکجور علامت باشد. از لابه لای مو جها می توانم ساحل شهر را ببینم لابد آدم ها داشتند توی دریا می شاشیدند یا بطری هاشان را توی آب پرت می کردند در کنار معشوق خود. باد هلم می داد توی آب. ماهی ها دسته جمعی روی آب ایستاده بودند و مرا نگاه می کردند انگار که چه باشم. بعد قایقم را دیدم دور خیلی دور جایی ایستاده بود و مرا می نگریست. صدایی بلند شده بود. یک جور صدای کنار زدن نرم موج توی آن شلوغی. بعد او را دیدم که از توی موج ها بیرون آمد. اول جا خوردم بعد دویدم طرفش گفتم باید جایی این نزدیکی ها غرق شده باشد؛ قایقش؛ همراهش.
سفیدپوش بود با موهای بلند سیاه. بعد که باد گذاشت صورتش راببینم دیدم که نرمه خندی روی لبانش است. آرام می خندید. مثل نفس کشیدن گنجشک. انگشتانش را گرفتم و آوردمش توی ساحل. خیس نبود. گفتم غرق شده اید؟ چیزی نگفت به چراغ های شهر خیره شد. گفتم حتمن زده به چاک. بعد نشست روی کنده ی درخت همیشه بهار. گفتم تیفون است وباران، سرد است سرما می خورید بیایید به کلبه. نیامد.با اشاره گفت که خوب است همین جا. بعد یک هو دیدم که صورتش را جایی دیده ام شاید در یک خواب یک خواب دور و قشنگ خوابی که بدمصب هنوز یادم مانده به این وضوح. گرفت مرا. تصویرش را می گویم. گفتم هکل این همانی ست که تو سالها منتظرش بودی که بیاید خوب حالا این جاست این اویی که تو سال ها در پی چهره اش و حتا لمس صدا و انگشتانش بودی.
آمد از درون موج ها در شبی طوفانی
برابرش نشستم. باد آرام موها را کنار می زد و او را نشان می داد. چشمانش را و لبخند مرگبارش را.
گفتم: گم شدید؟
گفت: انگار تو گم شدی عزیزکم.
مات صدایش بودم. صدایش مثل انگشتان ظریفی بود که به قصد چیدن تمشک لابه لای تیغ ها می رود. بعد احساس کردم که باید دربروم. حالا که آمده باید بگذارم بروم بس است همین مقدار کافی ست تا وارد رویا هایم بشود. بیشتر از این مخرب است. از دست می رود اگر گردو را زیاد در کف دستانت نگاه داری. همان عطر گرفتن دست کافی ست. اما خشکم زده بود.
گفتم: من گم نشدم مدت هاست اینجام اگر از شهر می آیید باید بدانید.
گفت: می دانم
گفتم پس شما فرستاده ی آن هایید
گفت: نه من فرستاده ی توام
گفتم : من؟
گفت: بلی تو
گفتم: من یادم نمی آید
گفت: خودت مرا صدا زدی
گفتم :ترا؟
گفت: بلی مرا
گفتم :شما؟
چرخید باز به چراغ ها خیره شد و موج هایی که جیغ می کشیدند.
گفت : من فرشته ی مرگم پسرم
گفتم : شوخی جالبی ست با این هوا هم جور در می آید.
سرش را پایین انداخت.فکر کردم که مست باشد. رعد او را روشن و خاموش می کرد.
بعد گفت: مدت هاست مرا صدا می زنی. سالهاست که منتظر بودم در جزیره ات ترا ببینم و خواسته ات را برآورده کنم. بعد موهایش را کنار زد و من واضح دیدمش. بارها در خواب هایم دیده بودمش مرا انتظار می کشید. در بلند ترین مکان ها همیشه دور از دسترس.
گفتم :پس بالاخره آمدی
گفت: آه
گفتم: همیشه فکر می کردم که فرشته ی مرگ باید زشت و کریه باشد. موجودی سیاه پوش و چروکیده بادندانهایی سیاه که از چشمانش آتش می بارد. اما تو زیبایی...
گفت: این زندگی ست که زشت است کودکم.
گفتم: خسته ام بانو
گفت: می دانم و پرنده ها هم می دانند
گفتم: چرا حالا آمدی پس؟
گفت: گذاشته بودم زندگی را درک کنی و بعد به موهبت من پی ببری. زیستن دردناک است وسخت پیچیده. تو انسان بودی اما و در حیرت این پلشتی ها نمی توانستی سر کنی قضیه این است
گفتم: بانو بانو بانو دست هایت چه آرام بخش اند.مرا در آغوشت گیر.
گفت: بیا عزیزکم
مرا در آغوش گرفت. آغوشش بوی تمام گل ها را می داد. توی آغوشش به دوران کودکی رفتم. من پنج ساله بودم و او هفت ساله من می دویدم تا به او برسم. ما در یک دشت بزرگ بودیم. دشتی پوشیده از نسترن. او نسترن ها را له می کرد. من زیر قدم های او نسترن ها را صاف می کردم. من می دویدم تا به او برسم او می دوید تا به پروانه برسد بعد به او رسیدم گرفتمش گفتم دوستت دارم
گفت یعنی چی؟
گفتم یعنی دوستت دارم
گفت نمی فهمم
گفتم یعنی می خواهم پروانه ای باشم لای انگشت هایت
گفت چه پروانه ی زشتی ..و پرید رفت لابه لای پروانه ها
گفت: باز هم به زندگی فکر می کنی ؟
گفتم این تلالو خاطرات است بانو نفست مرا یاد او انداخت
گفت: هیچ اویی بهتر از خود انسان نیست. انسان همیشه منتظردیگریست. اما در واقع او دست به کار ساختن خود شده و این است که پس می زند دیگران را و این دره ای می شود در نهایت که بین او و دیگران می افتد.
گفتم توی خونم بانو....توی خونم چیزی غریب جریان دارد
گفت: این زیبایی توست که شور می بخشد به زندگیت....تو انسان بودی کسی واقعی میان ناواقعی ها....تو تاوان هرج و مرج را می دهی اما اینک دیگر آزادی....
گفتم بانو چشمانم را خوابی سنگین فرا گرفته. می خواهم در آغوشت بیارامم. آغوشت مرا به کودکی ام می برد.یادگاری های غریب.چشمان معلم کلاس اول. گریه های مادرم که همیشه چشم به راه من ماند. دودلم می کند این خاطرات.
گفت: خاطرات فقط خاطره اند و فقط مسکنی اند برای لحظات سخت به آغوشم بچسب طفلکم.....
گفتم: پس بالاخره تمام شد. بالاخره بانوی پر غرور خویش را دیدم.
بانو مرا به آبها ببر
من تشنه ی این آبم
من زجر دیده ی این بحرم
با من قدم بردار قدم هایت را با من میزان کن آهسته برویم در این آب
موج ها مرا به خود می خوانند ماهیان به انتظار من شب را بر خود حرام کرده اند من به آب ها پا می گذارم
پری دریایی خویش را خواهم یافت بانو
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم تیر 1385ساعت
9 PM  توسط هکلبری فین
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم خرداد 1385ساعت
12 PM  توسط هکلبری فین
|
انجمن شاعران مرده
من اتفاقی وارد مراسم شدم حالا بعد نگویید که تو آنجا چه می کردی.رفته بودم یکی از دوستان را ببینم که آن اوضاع را دیدم. جریان از این قرار بود که عده ای دور هم جمع شده بودند و همایشی راه انداخته بودند به نام شعر ایران ما. کزازی نامی که گویا دبیر جشنواره بود رفته بود بالا و داشت گرتو خاک می کرد - من قبلن اسم او را شنیده بودم و از حال و روزش با خبر بودم- که چی که بله شعر امروز بحران دارد و شعر اصیل را ما می گوییم!!!بعد از ترک تازی های فراوان آخر سر درآمد که شعر جنگ نباید فراموش شودو بعد هم کلی با آن زبان تخمی اش شروع کرد به تعریف و تمجید از شاعرانی که من مرده میناممشان.بعد دیدم که به به مجری مراسم هم سهیل نفیسی است- گل بود به تخم مرغ هم آراسته شد- سپس یکی آمد و به تعریف وتمجید از شهریار پرداخت و یک کلیپ هم از آن نشان دادند!!!!کلیپ شهریار دیگر از آن حرفهاست. سپس محمد علی بهمنی شعر خواند وخانم امینه دریانورد که ازجزیره آمده بود. بعد کلیپ سلمان هراتی را نشان دادند وبعد هم کلیپ محمد جهان آرا!!!!!بعد نوبت اهدای جوایز شد! ابتدا به خواهر جهان آرا دادند!! بعد دختر سلمان هراتی!! بعد محمد علی بهمنی و یک بابایی که منتسب به شهریار بود!! یک پیر زن که کنار من بود گفت ببینم جهان آرا هم مگه شاعر بوده؟ چه داشتم به او بگویم گفتم گویا چیزهایی می سروده ولی شما به کسی نگو. بیچاره باور کرد در آخر از تمام ملت حزب الله که درین مراسم شرکت کرده بودند تشکر شد!....و من توی دلم به حرف های این مردک احمق کزازی فکر می کردم که می گفت شعر ایران ما!!!انگار که امثال احمدرضا احمدی و سپانلو برای بلغارستان شعر می گویند....کاش یکی برای من اینها را تعریف می کرد که اینها چه بختکهایی هستند که به جان ادبیات ما افتاده اند......کاش جیمی بو لااقل تا برایم می گفت که غصه نخورم که درست می شود.....کاش هکل کاش.....
+
نوشته شده در چهارشنبه سوم خرداد 1385ساعت
7 PM  توسط هکلبری فین
|
لطف کنید به نمایشگاه کتاب نروید

وقتی همه چیز توی این مملکت مسخره بازی می شود نتیجه اش همین است دیگر. خوب به این آقا و خانم نگاه کنید انگار آمده اند سیزده بدر. این روزها از این دست آدم ها زیاد در نمایشگاه کتاب دیده می شود. هجوم جمعیت در روز جمعه به قدری بود که چند نفری زیر دست و پا بر روی پل عابر پارک وی زخمی شدند. وم نبا خودم گفتم یعنی ما این همه کتاب خون داریم؟بابا خوش به حال ما....پس بی خود نیس که می گن ای رانی ها با فرهنگ ترین آدمای دنیا هستن!!!!!!!!اما بعد که وارد نمایشگاه شدم دیدم که این خیل عظیم از سر بیکاری و برای تفریح بلنشده آمده نه خرید و یا حتا تورق کتاب.....ای بابا.....پس ما کی درس می شیم....آخه توی نمایشگاه کتاب جای زیلو پهن کردنو نهار و چای خوردنه یا توپ بازی بچه ها یا مکانی برای عشاق ها جهت کامیابی پشت بوته ها و غرفه ها ...نه ...به لجن کشیدن ...هی به خودم گفتم هکل بشین تو قایقتو تکون نخور چه کار داری پا می شی می ری توی شهر قاطی آدما!!!!بشین تو قایقتو به آرمانشهرت فکر کن و اینکه الان سرزمینت کجاست واقعن؟
+
نوشته شده در شنبه شانزدهم اردیبهشت 1385ساعت
11 AM  توسط هکلبری فین
|

هنوز هم می پرستمش
دیگو مارادونا را میگویم. کسی که از کودکی ام همواره با من بوده و حالا که در دنیای دیگری هستم هم با من هست. دیگو در ناخوداگاه من فرو رفته و با من می زید. گاهی با خود می گویم که کاش او یک فوتبالیست نبود تا اینگونه تمام نشود وحسرت به دل مرا باقی نگذارد. آن دریبل ها و شیطنت هایش به هنگام بازی....اگر ندیده اید نصف عمرتان بر فناست. کاش او هم جزو دنیای نوشتار بود...اگر بود نمی مرد به همین راحتی....دیگو زنده بمان....
+
نوشته شده در چهارشنبه نهم فروردین 1385ساعت
4 PM  توسط هکلبری فین
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم اسفند 1384ساعت
2 PM  توسط هکلبری فین
|